الفيض الكاشاني

87

عرفان مثنوى ( فارسى )

چون كراهت رفت مردن دفع شد كار آن كار است اى مشتاق مست * كاندر آن كار ار رسد مرگت خوش است شد نشان صدق ايمان اى جوان * آنكه آيد خوش تو را مرگ اندر آن گر نشد ايمان تو اى جان چنين * نيست كامل رو بجو اكمال دين هركه اندر كار تو شد مرگ دوست * بر در تو بىكراهت دوست اوست چون كراهت رفت آن خود مرگ نيست * صورت مرگ است و نقلان كرد نيست چون كراهت رفت مردن نفع شد * پس درست آمد كه مردن دفع شد چه خوش بىعاشقى از هر دوسر بىهيچ عاشق خود نباشد وصل‌جو * كه نه معشوقش بود جوياى او ليك عشق عاشقان تن زه كند * عشق معشوقان خوش و فربه كند چون در اين دل برق مهر دوست جست * اندر آن دل دوستى مىدان كه هست در دل تو مهر حق چون شد دو تو * هست حق را بىگمانى مهر تو هيچ بانگ كف زدن نايد به در * از يكى دست تو بىدست دگر تشنه مىنالد كه آب خوشگوار * آب هم نالد كه كو آن آب‌خوار جذب آب است اين عطش در جان ما * ما از آن او و او هم آن ما حكمت حق در قضا و در قدر * كرد ما را عاشقان همدگر جمله اجزاى جهان زان حكم پيش * جفت‌جفت و عاشقان جفت خويش هست هر جزوى ز عالم جفت‌خواه * راست همچون كهربا و برگ كاه آسمان گويد زمين را مرحبا * با توام چون آهن و آهن‌ربا آسمان مرد و زمين زن در خرد * هرچه آن انداخت اين مىپرورد چون نماند گرميش بفرستد او * چون نماند تريتى نم بدهد او